تبليغاتX
MARYAM

 

مریم خانوم سلام

فکر نمی کردم دوستیمون اینقدر کوتاه باشه

شایدم باز ادامه پیدا کنه - نمی دونم

اونروز که زنگ زدم و دوستت برداشت باهات کار داشتم میخواستم حتما اونروز ببینمت

خیلی بهم ریخته بودم - اما زنگ که زدی نتونستم بگم و خالی بستم که دنبال یک نفر می گردم

راستی خواستگاریت چی شد ؟

مثل اینکه از آقا داماد خوشت اومده ! ناقلا شدی ؟

دوستت درباره پول گوشی صحبت کرد !

حتی نمیخوای از من یادگاری داشته باشی ؟؟؟!!!

من اینقدر بد بودم ؟

من اینقدر اذیتت کردم ؟

مثل یه دوست صمیمی دوست داشتم اما ....

اینجوری میخواستی عروسیت دعوتم کنی ؟

بی وفا شدی مریم خانوم ؟

حتی نزنگیدی از من خداحافظی کنی !!!!!!

روزگار ورق خورده مریم خانوم حالا چرا پاییزش به من رسیده نمی دونم

دیگه توان نوشتن ندارم

آرزومه تو اوج خوشبختی باشی عزیز همیشه عزیز

میثم

 

 

 

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 13:44 | لینک ثابت |


 

           ساز ابرها

با این همه تار

هزار تار می زند

و من

گوش به پیغام ابرها می دهم

آنها می گویند

من هم می شنوم

به دیوار و سقف ها که تکیه می کنم

با خود فکر می کنم

که چرا بغض گلوی ابرها را گرفته است

ابرها آسمان را تار می کنند

تکانهای زیادی می خورند

اما

بغض را فرو خورده و

در خود حل می کنند

آنها

سالهاست

با

باران قهر کرده اند

 

 

نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 19:51 | لینک ثابت |

اینم ماله اون روزه که حالم داغون بود .........

 

کفشهایم کجاست ، می خواهم سر شب راهی سفر بشوم

چند روزی بهار طی بکنم دوسه پاییز در به در شوم

خسته ام از تو از ما ، ضمیر بعید زندگیم

دو انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان یک نفر مثل ابر در طوفان

می روم گم شوم برای خودم ، کمتر برای تو دردسر شوم

حرفهای زشت پشت سرم ، آرزوهای مادر و پدرم

آه ! خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت دوستت دارم ، پس دعا می کنم پدر نشوم

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

قصه ای شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستم در حدود حوصله ها پس چه بهتر که مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اطاق و حیاط خلوت نیست

گاهگاهکی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر شوم

 

 

نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 19:49 | لینک ثابت |


 

بیصدا دوستت دارم عزیز دلم

ایشالا همیشه بهت خوش بگذره و شاد باشی گلم

فکر کنم هنوزم خوابی

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 20:5 | لینک ثابت |

سلام خانوم
 

من چه دارم که تو را درخور ؟                     هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟                       هیچ

و تو ای هستی من - هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟                                           همه چیز

تو چه کم داری ؟                                      هیچ

                                                                    

حمید مصدق

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 20:2 | لینک ثابت |

سلام فدات بشم

 

اولا سلام

دوما من و تو امروز واسه ۴ دفعه همدیگر رو دیدیم

مریم نمی دونم چرا ولی خیلی دلم می خواد نگات کنم

دیدی که یه جوری میشم وقتی نگاهت می کنم

الآن تو یه حالتی هستم که نمی تونم چیزی رو که میخوام بنویسم

کاش همین جور زیاد ببینمت

الآن میگی نه من که میدونم تو ضد حال می زنی

 

نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 16:8 | لینک ثابت |

سلام گلکم

 

دلم گرفته این شبا

تو نور این ستاره ها

تو این خیال خط خطی

تو این هوای لعنتی

روش نمیشه گریه کنه

غصه رو بیچاره کنه

 

بقیه اش نیومد که بگم - گفتی دیشب کلافه ای و حال نداری

بمیرم الهی . چرا ؟؟؟

نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 14:53 | لینک ثابت |

مریم جونم ....
 

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟

سوختم آیا پناهم میدهی؟

آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟

میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟

تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟

ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟

رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو

                     در شرارچهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟

نوشته شده توسط میثم در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 0:33 | لینک ثابت |

سلام

سلام مریم جونم

تو چرا اینقدر به من ضد حال می زنی ؟؟؟

من بخدا مسخره ات نکردم - هی به من میگی دروغ نگو دروغ نگو

خوب ناراحت میشم . اصلنشم

مراقب خودت باش گلم

نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 19:26 | لینک ثابت |

سلام مریم خانوم
 

الان اینارو بخونی بعد من بگم خودم گفتم میگی دوباره دروغ نگو دروغ نگو

اما خودم گفتم - هی به من نگو دروغ می گم دیگه

 

شبه و تو خلوت اون ، همه قصه ها رو باختم

همه خوابن زیر کرسی ، ولی من بهار رو باختم

 

واسه این ساعت سنگین ، فال عاشقی می گیرم

می زنه مثل همیشه ، من این ادعا رو باختم

 

یاد لحظه ای که غمها ، می شینن رو پشت بومت

زدم از مزرعه بیرون ، همه دیارو باختم

 

توی یک بازی حساس ، جلو فانوسک شبها

شب تا صبح برنده بودم ، دم صبح خدا رو باختم

 

شبه و تو خلوت اون ، تو نشستی چش تو چشمام

تو نگو ، خودم می دونم ، بازم این قمارو باختم

 

نوشته شده توسط میثم در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 19:57 | لینک ثابت |